تبليغاتX
ღ دهکــــــــــــــــده عشـــــــــــق ღ
درد و دل

آرشیو مطالب

چتروم
DigiChat requires a Java Compatible web browser to run. یوزر چتروم

برای ورود به چتروم نام خود را در کادر بالا وارد کنید در صورتی که صفحه نیک نیم برای شما نمایش داده نشد نیاز به جاوا دارید که از لینک میتوانید دانلود کنید
دانلود جاوا
مستر چتروم

DigiChat requires a Java Compatible web browser torun.
افرادی که در روم پچ پچ مدیر هستند میتوانند از این قسمت وارد چت شوند در صورت تمایل به مدیر شدن در سایت بر روی لینک زیر کلیک کنید
شرایط مدیریت

* *یاهو* *google *mo

***

دوستان عاشق

موضوعات
کاش در دهکده عشق فراوانی بود پــــچ پـــچ
داستان کوتاه صادقانه: ایمیل به خدا

 

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , ؟؟؟؟

 

...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه نهم آبان 1388 در ساعت: 20:14
|+|
.....شاید فردا نباشد
 

http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg
 
هر لحظه و ساعت زندگی در حال تغییر است
زندگی گاهی سایه و گاهی آفتاب است
پس هر لحظه تا جایی كه میتوانی زندگی كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد
كسی كه تو را از صمیم قلب بخواهد
به سختی در دنیا پیدا میشود
پس چنین انسانی اگر جایی هست
فقط اوست كه از همه بهتر است
پس تو آن دست را بگیر
چون آن مهربان شاید فردا نباشد
پس هر لحظه تا میتوانی زندگی كن

چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد

برای استفاده از سایه ی پلكهای تو

اگر كسی نزدیك تو آمد

اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی

باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد

ولی فكر كن این لحظه ای كه هست
... داستان آن
شاید فردا نباشد

 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه هجدهم مهر 1388 در ساعت: 15:33
|+|
دوستان عزیزم در پچ سری اول
 

سلام به همه دوستان گلم امیدوارم خوب باشین و از این حرفا فقط قبل از دیدن این عکسا میخوام که هیچ گونه از من دلخور نشین فقط در حد یه شوخی و از این حرفاس و الا من کوچیک همتونم هستم یا علینظر هم یادتون نره خوشحال میشم بقیشم آماده میکنم میزارم            

جهت دیدن عکس ها به ادامه مطالب بروید

 



ادامه مطلب

نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 22:11
|+|
این بار شخصیت های دوران کودکی رو مهمون کردم

سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی. امیدوارم که حاله شما خوب باشه و سلامت باشید.این دفعه با یه داستان قشنگ اومدم. ایشالله که خوشتون بیاد. در ضمن نظر یادتون نره.

يکي بود يکي نبود .

غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم

باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .

شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .

شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .

فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.

مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .

يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .

شنل قرمزي با پژوي ??? آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .

بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .

شنل: حنا کجا ميري ؟؟؟

حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .

شنل : اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!

حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .

بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .

شنل : حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل : برو دختره ...........................................

( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )

شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .

پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!

ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .

ميره جلو سوارش ميکنه .

شنل : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!

نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .

با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .

اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .

زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .

شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .

شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن .

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .

شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و ....

خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .

ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم.


نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .

شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن .

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .

شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و ....

خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .

ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم.





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 در ساعت: 12:26
|+|
داستان خاطره انگيز حسنك كجايي

 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس دوست شده بود .پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد.ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد.  كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

کسی میدونه حسنک الآن کجاست ؟





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 14:52
|+|
يك داستان جالب فارسي

 

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!

با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 14:50
|+|
سلامممممم

 

http://www.pcnet.ir/images/mmmwqw.jpg





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 در ساعت: 16:45
|+|
اولین روز دبستان بازگرد!!
 

عکس به شرط چاقو

اولين روز دبستان بازگرد
کودکي ها شاد و خندان بازگرد

باز گرد اي خاطرات کودکي
بر سوار اسب هاي چوبکي

خاطرات کودکي زيباترند
يادگاران کهن ماناترند

درس هاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

روز مهماني کوکب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم داست

کاکلي گنجشککي باهوش بود
فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز و سرماي شديد
ريزعلي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمکت جا ميشديم
ما پر از تصميم کبري ميشديم

پاک کن هايي ز پاکي داشتيم
يک تراش سرخ لاکي داشتيم

کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جاروي بابا روي برگ

همکلاسي هاي من يادم کنيد
باز هم در کوچه فريادم کنيد

همکلاسي هاي درد و رنج کار
بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دکه ي سيگار سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفريهي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود

کاش ميشد باز کوچک ميشديم
لااقل يک روز کودک ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها که بودش روي دوش

اي معلم نام و هم يادت بخير
ياد درس آب بابايت بخير

اي دبستاني ترين احساس من
بازگرد اين مشقها را خط بزن

  

شاعرش رو هم نمیدونم کیه!





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: جمعه شانزدهم مرداد 1388 در ساعت: 1:26
|+|
خداکند زودتر بیایی، ای مرحم دلهای خسته، همه منتظریم....
 

 

ادرکنی یا صاحب الزمان

مهدي جان! 

سئوالي ساده دارم از حضورت

 

من آيا زنده‌ام وقت ظهورت 

اگر که آمدي من رفته بودم

 

اسير سال و ماه و هفته بودم 

دعايم کن دوباره جان بگيرم

 

بيايم در رکاب تو بميرم

                

 

در انتظار ظهورت گل های نرگس را از باغچه احساس خود می چینیم

 

و در جاده های سبز انتظار می کاریم

 

بیا که جهان در انتظار روز موعود سبز توست...

  

اللهم عجل لوليك الفرج





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 در ساعت: 13:11
|+|
تولد و عشق
   

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

 پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

اینم یه داستان زیبا و جالب

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه

 منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به

پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد

خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين

حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده ! چنين

چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و

مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش

ظاهر شد ! مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك

موجود كوچك با عشقي بزرگ !

من با نظراتون جون میگیرم . بهم جون بدید !





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه دهم مرداد 1388 در ساعت: 1:35
|+|
بازسازی دنیا!


پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صٿحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم ****

 

اگر معجزه اي رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشمهايم را تا آخرين

روز حياتم روي هم بگذارم  :  مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم

 و يك عمر گرفتارت شوم !!                 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه چهارم مرداد 1388 در ساعت: 10:47
|+|
کلاغ

 

http://i41.tinypic.com/2n69qog.jpg

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.

 ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟

 پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟

 پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

 بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

 عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.

 صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد.

 و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست

پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.

هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم

 و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم 
كاش ما هم یه خورده از مهربانی پدر را داشیم 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: جمعه دوم مرداد 1388 در ساعت: 3:13
|+|
خاطرات کودکی

 


 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: سه شنبه سی ام تیر 1388 در ساعت: 8:32
|+|
به نام او

 

به نام او که هميشه همراه ماست
داستان داستان پسري است پسري با هزاران اميد ، امروز آن پسر بيش از گذشته  شرمنده است و دعامي کند که بيش از اين شرمنده نشود گفته بوديد چرا هميشه گريه ، اما مگر گريه چه ايرادي دارد ، مگر ما انسان ها در نهايت شاديمان هم گريه نمي کنيم


اما امروز قلم را بر صفحه دل اين وبلاگ مي زنم  تا شکر کنم آن خدايي را که دعا هايم را پاسخ مي دهد و امروز به او بگويم اي خداي من درست است که بنده قدر نشناسي بوده ام اما از تو طلب بخشش دارم و اي خدا روز هايي است که سر بر سجده دارمو تو خود مي داني براي چيست
حال به زبان خودم مي گويم:

 سيدي ، به دادم برس .






نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 در ساعت: 10:23
|+|
هی فلانی



http://pcnet.ir/images/1833906.jpg





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 در ساعت: 19:15
|+|
فقر و .... ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 

http://i10.tinypic.com/4i7b0oj.jpg

تا حالا شده به فقر فکر کنيد

جهت دیدن بقیه عکسا به ادامه مطالب بروید



ادامه مطلب

نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 در ساعت: 12:53
|+|
حرف كم آوردم براي گفتن


 

براي فهميدن كه اين مرد كيست لازم نيست كه تمام هيكلش را ببيني براي شناختن شغل او لازم نيست از وي بپرسي براي  پي بردن به درد هايش و رنج هايش زحمت زيادي نكش فقط و فقط فقط و فقط به انگشت شصتش نگاه كن .

به موهاي سفيد و سياه روي انگشت شست به چين و چروك هاي بي پايانش به ناخن بلند چركينش به اينكه هنوز بعد از بعد از اين همه خشونت و كار فرصتي گير آورده كه دست ديگرش را نوازش كند و خسته نباشيدي بگويد .

اين مرد احتياجي به همدردي ندارد . نيازي به دلسوزي ندارد . دلش نمي خواهد كمك شود . كه خودساخته است و خودسوخته . خسته از انجام كارش نشسته تا آبي بخورد و عرقي پاك كند . خودش به خودش خسته نباشيدي بگويد . خودش را نوازشي كند و روز از نو و روزي از نو . كارگري ساختماني ست شايد يا كشاورزي يا سپوري يا آجرپزي . كه از خاك  زير ناخنش مي توان پرسيد .

يك عكس سياه و سفيد با قطع مستطيل افقي و اين يعني آرامش و سكون و رضايت 

كل زمينه عكس سياه است ولي دستان پيرمرد قصه ما پر از نور است . پراز بركت است . پر از مهرباني است .و پر از قصه است

قصه اي كه ما فقط قصه شستش را مي بينيم و مي توانيم بخوانيم .  و انگشتان ديگري كه به هم خسته نباشيد مي گويند و در آغوش همديگر آرام گرفته اند . چين و چروكي كه گوياي هر صفحه از صفحات نوراني زندگي اش هستند . عكس هيچ قاب و فريم بندي ندارد كه اگر داشت زياده بود . گاهي كلمات نمي توانند توضيحي بدهد و قاب ها هم . كه آلوده مي كنند .

گاهي سادگي بهترين است

هميشه بهترين است





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 در ساعت: 12:28
|+|
ديدن اين نقاشي بهم آرامش ميده ، خوشبختي چندان هم دور از دسترس نيست …

 






نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 در ساعت: 10:58
|+|
بهترین دادش دنیا

 

بهترین داداش دنیا
دفعه اول تو کوچه دیدمش. گفت: داداشی میای بازی کنیم ؟
بعده اینکه بازیمون تموم شد، گفت: تو بهترین داداش دنیایی .
وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم، چشام همش اونو می دید و

میخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم ، دوسش دارم .

اما اون گفت : تو بهترین دادش دنیایی .

وقتی ازدواج کرد، من ساقدوشش بودم، بازم گفت: تو بهترین

دادش دنیایی  و وقتی مُرد، من زیر تابوتشو گرفتم.

 مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه، میگفت: تو

 بهترین داداش دنیایی.

چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم، دیدم نوشته :

عاشقت بودم، دوست داشتم، اما میترسیدم بگم.

 برا همین میگفتم: تو بهترین دادش دنیایی ...

 

 

 

 

 

                 شپــــــــــچ پــــــــــچش





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 در ساعت: 10:54
|+|
بهترین راه ابراز علاقه

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند

 با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف

های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با

هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می

دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز

 عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که

 هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان

وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده

بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی

 نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس

 فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر

 دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن

زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن

مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه

فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته

است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم

بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود»

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه

زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی

انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن

 جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین

 ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

        

                                                                                               شپــــــــــچ پــــــــــچش





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 0:14
|+|
خیانت

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط یک لحظه٬ آری با نگاهی اتفاق افتاد...

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟؟؟

باز با آن دیگری دیدم تو را٬ جای اخم و قهر خندیدم تو را

باز گفتی اشتباه دیدم تو را٬ گفتمت باشد بخشیدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد٬ با رقیبان رفتنت تکرار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من٬ از تو و از عشق تو بیزار شد





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 0:12
|+|
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند...

 

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر

در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را

 به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های

روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

عکسهایی که واقعا منو تحت تأثیر قرار داد و باعث تاسف و ناراحتیم شد تاسف از این جهت که چرا ما آدما...

 

                  شپــــــــــچ پــــــــــچش





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 0:3
|+|
عشـق

 

 

سلام خدمت همه شما دوستان و عاشقان

فرا رسیدن روز عشق رو به همه شما تبریک می گم

امیدوارم همیشه و در کنار هم بمونید و عاشق باشید

امیدوارم همه شما در زندگی عشق داشته باشین

امیدوارم همیشه عاشق باشید و عاشق بمانید

با آرزوی بهترین ها برای شما...

در آتش نگاه تو تبخیر می شوم

بارانیم ز شوق تو٬ تکثیر می شوم

حرفی٬ گلایه ای٬ غزلی٬ لب فرو مبند

در دامن کلام تو تعبیر می شوم

گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود

وقتی من به پای تو زنجیر می شوم

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بی تو از وجود خودم سیر می شوم

از ابرهای خسته٬ باران امید نیست

در بارش نگاه تو تطهیر می شوم

شاید هنوز قافله ای در پی من است

تا در کجای عشق زمین گیر می شوم

گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست

گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم...





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 0:2
|+|
تنهایی





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه ششم تیر 1388 در ساعت: 20:5
|+|
ایران وطنم

 

 

وطن یعنی الف ی ر الف نون **وطن یعنی همون پاینده ایرون

 

 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: چهارشنبه سوم تیر 1388 در ساعت: 22:21
|+|
باران...

با چشمام فرياد زدم بمون  

ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اما ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا ا ا ا ا ا ا 

افسوس که هيچوقت پشت سرشو نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه  


ب ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ر ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا ا ا ا ان  





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 20:43
|+|
غروب عشق

 

TinyPic image

 چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری
با توآرام می شوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
می ایی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد
شادم می کند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران می کند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمی خواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند
می ایی
در دستانت عشق همرا داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده
می ایی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای ابی ترین اسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را می شود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی می ایی
یک فلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده
  بیا 

« تا بگویم که چقدردوستت دارم »





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 18:59
|+|
کاش میشد

 

         

 

www.keyvan-67.blogfa.com

كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
                                   عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن
 

                                                               بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

                                                                                         همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

                               خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

                                                                در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن

                                                                                                  

  چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن  

                                كاش مـي شـد از نگاهـت

                                                       پل بـه دنيـاي دلـت زد
                                                                         مست چشمـــــــــان تـو بـود و

                                                                                                  

   بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

 

                                                                            شپــــــــــچ پــــــــــچش





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 18:57
|+|
هوشمندي و ابتكار ایرانی

 

اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ
هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد.
سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا!

 

 





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 18:54
|+|
پرواز خاموش

 

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

 

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

 

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

 

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

 

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

                                                                 شپــــــــــچ پــــــــــچش





نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: شنبه سی ام خرداد 1388 در ساعت: 16:18
|+|