تـــــــــولـــــــد و تـــــراژدی مــــــــن در بیستمین روز ازفروردین 1363 ساعت نمی دونم کی در یک شب طوفانی و بارانی که برق ها قطع شده بودند به کمک موتور های برقی یه هاله ای از نور متولد شد که صدای گریه هاش با صدای رعدوبرق و باران آمیخته شده و در راهروی تاریک بیمارستان می پچید به خواسته پدرش اسمش مهـــدی گذاشته شد الان 26 سال از این ماجرای مزخرف میگذره یه آدمیم مثل همه شما که داره روی زمین خدا میچرخه مغرورم تا قسمتی زود رنج با کوچیکترین تلنگر پرخاش میکنم حتی حوصله خودمو ندارم عاشق قدم زدن تو تاریکی شب هستم همینطور عاشق دوستام هستم ماکارونی و سیب زمینی سرخ شده و بستنی خیلی دوست دارم شریعتی رو دوست دارم دوستای نتی رو هم دوست دارم وطن و سر زمین مو دوست دارم
از دروغ گفتن و دو رویی بدم میاد از آدمای خشکه مذهب و کج اندیش بدم میاد از بعضی از فامیلام بدم میاد
دوست ندارم درمورد خودم ازم سوال بشه
به وبلاگ نویسی و چت در روم پچ پچ معتادم .یه جورایی درون خودمو به تصویر می کشم هیچ هدف دیگه ای از نوشتن وبلاگ ندارم اینو گفتم تا سو تفاهم نشه
تو وبم آزادی کامل ندارم چون بعضی از اقوام آدرسشو دارن ولی ازشون میخوام هرچی که اینجا نوشتست یه راز بین خودمون باشه اصن به اونا چه اینجا دنیای مجازی خودمه میتونممم توش داد بزنم، میتونم توش فحشش بدم میتونم جیغغغغغغغغ بزنم، کونتون بسوزههههههههههههه
یوزر چتروم
برای ورود به چتروم نام خود را در کادر بالا وارد کنید در صورتی که صفحه نیک نیم برای شما نمایش داده نشد نیاز به جاوا دارید که از لینک میتوانید دانلود کنید
دانلود جاوا
مستر چتروم
افرادی که در روم پچ پچ مدیر هستند میتوانند از این قسمت وارد چت شوند در صورت تمایل به مدیر شدن در سایت بر روی لینک زیر کلیک کنید
شرایط مدیریت
*
*یاهو*
*google
*mo
***
دوستان عاشق
موضوعات
داستان کوتاه صادقانه: ایمیل به خدا
با سلام , خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده یک کمد که همه چیزمان همان توست آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید ما چیز زیادی نمی خواهیم خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه خیلی چیز بدیست خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد , اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند , چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است خوش به حالش خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی , یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟ تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , خدا جان جوابم را بده , فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید , چون ما زبانمان خوب نیست هنوز آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , ؟؟؟؟
... خواست دکمه سند را بزند دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت یهو کامپیوتر خاموش شد خشکش زد - اااااا صدایی از پشت سرش گفت : - اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون توی راه خودشو دلداری می داد - دوهفته دیگه باز میام ... - باز میام ...
هر لحظه و ساعت زندگی در حال تغییر است زندگی گاهی سایه و گاهی آفتاب است پس هر لحظه تا جایی كه میتوانی زندگی كن چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد كسی كه تو را از صمیم قلب بخواهد به سختی در دنیا پیدا میشود پس چنین انسانی اگر جایی هست فقط اوست كه از همه بهتر است پس تو آن دست را بگیر چون آن مهربان شاید فردا نباشد پس هر لحظه تا میتوانی زندگی كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد
برای استفاده از سایه ی پلكهای تو
اگر كسی نزدیك تو آمد
اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی
باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد
ولی فكر كن این لحظه ای كه هست ... داستان آن شاید فردا نباشد
سلام به همه دوستان گلم امیدوارم خوب باشین و از این حرفا فقط قبل از دیدن این عکسا میخوام که هیچ گونه از من دلخور نشین فقط در حد یه شوخی و از این حرفاس و الا من کوچیک همتونم هستم یا علینظر هم یادتون نره خوشحال میشم بقیشم آماده میکنم میزارم
سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی. امیدوارم که حاله شما خوب باشه و سلامت باشید.این دفعه با یه داستان قشنگ اومدم. ایشالله که خوشتون بیاد. در ضمن نظر یادتون نره.
يکي بود يکي نبود .
غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس دوست شده بود .پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد.ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره. افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟ راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟ -این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!! -این ماشین دزدیه؟ - آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم! -یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟ - بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب . --یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟ بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد. سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟ مرد:- بله بفرمائید !! گواهینامه مرد کاملا صحیح بود! سروان:-این ماشین مال کیه؟ مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش ! اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود! - میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟ - البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !! واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود ! - میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !! - ایرادی نداره مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!! سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!! مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
اینم یه داستان زیبا و جالب
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه
منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به
پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد
خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين
حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده ! چنين
چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و
مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش
ظاهر شد ! مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك
پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصلهي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعهقطعه كرد و به پسرش داد.
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو ميدهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغروزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعدپسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي يادداده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستياين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صٿحه تصويري از يكآدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم ****
اگر معجزه اي رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشمهايم را تا آخرين
روز حياتم روي هم بگذارم : مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم
به نام او که هميشه همراه ماست داستان داستان پسري است پسري با هزاران اميد ، امروز آن پسر بيش از گذشته شرمنده است و دعامي کند که بيش از اين شرمنده نشود گفته بوديد چرا هميشه گريه ، اما مگر گريه چه ايرادي دارد ، مگر ما انسان ها در نهايت شاديمان هم گريه نمي کنيم اما امروز قلم را بر صفحه دل اين وبلاگ مي زنم تا شکر کنم آن خدايي را که دعا هايم را پاسخ مي دهد و امروز به او بگويم اي خداي من درست است که بنده قدر نشناسي بوده ام اما از تو طلب بخشش دارم و اي خدا روز هايي است که سر بر سجده دارمو تو خود مي داني براي چيست حال به زبان خودم مي گويم: سيدي ، به دادم برس .
نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 در ساعت: 10:23
براي فهميدن كه اين مرد كيست لازم نيست كه تمام هيكلش را ببيني براي شناختن شغل او لازم نيست از وي بپرسي براي پي بردن به درد هايش و رنج هايش زحمت زيادي نكش فقط و فقط فقط و فقط به انگشت شصتش نگاه كن .
به موهاي سفيد و سياه روي انگشت شست به چين و چروك هاي بي پايانش به ناخن بلند چركينش به اينكه هنوز بعد از بعد از اين همه خشونت و كار فرصتي گير آورده كه دست ديگرش را نوازش كند و خسته نباشيدي بگويد .
اين مرد احتياجي به همدردي ندارد . نيازي به دلسوزي ندارد . دلش نمي خواهد كمك شود . كه خودساخته است و خودسوخته . خسته از انجام كارش نشسته تا آبي بخورد و عرقي پاك كند . خودش به خودش خسته نباشيدي بگويد . خودش را نوازشي كند و روز از نو و روزي از نو . كارگري ساختماني ست شايد يا كشاورزي يا سپوري يا آجرپزي . كه از خاك زير ناخنش مي توان پرسيد .
يك عكس سياه و سفيد با قطع مستطيل افقي و اين يعني آرامش و سكون و رضايت
كل زمينه عكس سياه است ولي دستان پيرمرد قصه ما پر از نور است . پراز بركت است . پر از مهرباني است .و پر از قصه است
قصه اي كه ما فقط قصه شستش را مي بينيم و مي توانيم بخوانيم . و انگشتان ديگري كه به هم خسته نباشيد مي گويند و در آغوش همديگر آرام گرفته اند . چين و چروكي كه گوياي هر صفحه از صفحات نوراني زندگي اش هستند . عكس هيچ قاب و فريم بندي ندارد كه اگر داشت زياده بود . گاهي كلمات نمي توانند توضيحي بدهد و قاب ها هم . كه آلوده مي كنند .
بهترین داداش دنیا دفعه اول تو کوچه دیدمش. گفت: داداشی میای بازی کنیم ؟ بعده اینکه بازیمون تموم شد، گفت: تو بهترین داداش دنیایی . وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم، چشام همش اونو می دید و
میخواستماز ته قلبم بگم عاشقشم، دوسش دارم .
اما اون گفت : تو بهترین دادش دنیایی .
وقتی ازدواج کرد، من ساقدوشش بودم، بازم گفت: تو بهترین
دادش دنیاییو وقتی مُرد، من زیرتابوتشو گرفتم.
مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه، میگفت: تو
بهترین داداش دنیایی.
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم، دیدم نوشته :
چشمهایت مال من است نگاهت مال من است در نگاهت دریایی از عشق می بینم که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری با توآرام می شوم هر سپیده صبح هر غروب هر شامگاه صدای قدمهای تو درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام طنین می افکند می ایی در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری به دیدارم امده ای شانه هایت تکیه گاه منند فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد شادم می کند نوید آمدنت خانه ام را ستاره باران می کند می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام دنیا مال من است از همه بالاتر عشق تو مال من است تا با تو هستم نمی خواهم فکر دوریت لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند می ایی در دستانت عشق همرا داری آمده ای زندگی دوباره ببخشی به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد با تو چه خوشبختم همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده می ایی من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم ای ابی ترین اسمان ای تک ستاره زندگیم مرا با خودت ببرتا با تو بمانم برای همیشه فاصله ها را می شود از میان بر داشت دنیا مال ما خواهد شد چشمهایت مال من خواهد شد دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید وقتی می ایی یک فلب عاشق که متعلق به توست دو چشمی که به انتظار ،به در دوخته شده بیا
« تا بگویم که چقدردوستت دارم »
نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 18:59
اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت ونبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عموميدارد. سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس ميرفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجبديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور استكه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانتبدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اماايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، ماموركنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاهكرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كهچقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است. بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند دربازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشانپس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما دركمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانتبدهم. سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالتو سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد ازحركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها وگفت: بليط، لطفا!
نويسنده: پـــــــــچ پـــــــــچ مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 18:54